تبليغاتX
@ دلکده ی عشق @

انکه چشمان تو را اینهمه زیبا میکرد کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد

امروز شادم خیلی شاد

آخه عزیزترین کسم به یک موفقیت بزرگ رسیده

حدا میدونه چه خسی بدیه وقتی عشقت فکرش مشغوله

امروز اخساس سبکی می کنم

نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 ساعت 19 | لینک ثابت

تا حالا به آهنگ زیبای سکوت گوش کردین

به رقص زیباش بین حروف

سکوت از کودکی یار مهربانی بود که در همه حال مرا درک می کرد

در هر لحظه با من بود گوشه گوشه دلم را پر کرده بود من شده بودم متولی سکوت

آرامش وصف نشدنی داشتم همه ی موفقیت هایم را مدیون سکوتم چون او مانند هیچ کس نبود

و من متفاوت شده بودم

متفاوت از همه کس

من ناشناخته بودم

تا اینکه....

سکوت را ترک کردم چون راهم را به دنیای عشقم می بست

من عشقم را به سکوت ترجیه دادم من با دستان خودم سکوت را در وجودم خاک کردم

باز هم شدم متفاوت

امروز دلتنگم

دلکم باز ناآرام است

امروز برای سکوت می نویسم:

مرا ببخش که تو را با تمام زیبایی ها و خوبی هایت رها کردم

نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 17 | لینک ثابت

بی مقدمه دفتر زندگی گشودم و قصد برگ برگ آن را کردم

بی مقدمه به استقبال سرفصل رفتم و داستان عشق را آغاز کردم

بی مقدمه اولین کلام را نامیدم " این بار نه مثل هربار"

چشم هایم را می بندم

 تا دیگر هیچ تفاوتی را نبینم .

 من می خواهم کور باشم

و

 تنها صدایش را بشنوم .

 می خواهم تک تک احساساتش را از موج صدایش حجی کنم

و

همانطور که می خواهم دریابم.

می خواهم هیچگاه من نباشم.

دیگر تنهایی نمی خواهمت

سکوت بدرود

 می خواهم اوج بگیرم

 و

در خلا فکرم شناور شوم.

می خواهم جاوید شوم

جاوید

نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 11 | لینک ثابت

 

تو رایج ترین دیازپامی

وقتی من بزرگترین سر دردم

حتی خیال داشتنت هم برایم حکم ...

نه !!!

با خیال که نمی شود زندگی کرد

تو رایج ترین سر دردی

وقتی من بزرگترین شعرم را می نویسم

http://www.mesle-ashegh.blogfa.com/

نوشته شده توسط زیبا در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 10 | لینک ثابت

...

داشتم کم کم با صداش آشنا می شدم که گفت می خواد منو ببینه.

قلبم از جاش کنده شد بدنم شروع کرد به لرزیدن . دستو پامو گم کردم . اصلا واسم قابل تحمل نبود . تصور اینکه زنبورکمو بعد این همه مدت تو شرکت ببینم اونم بعد از صحبتامون. من و * روبروی هم رو صندلیامون نشسته بودیم. نمی تونستم تو چشماش نگاه کنم. می خندید. محوه حرکاتش شده بودم. واسه اینکه لو نرم تا نگام می کرد سرم را پایین می انداختم.کمی صحبت کردیم که دوستشم اومد. اونم همکلاسیم بوده.

من آدم سرسختی بودم تا جایی که به هیچ کدوم از همکلاسی های پسرم سلام هم نمی کردم. و حالا توی این موقعیت بودن خیلی واسم مشکل بود. احساس عجیبی داشتم. توی حس و حال خودم بودم که یکی از همکارام اومد. هیچ وقت پیش نمی اومد که اون موقع از روز بیان اما خوب چی میشد کرد اومد تو . 

من توی شرکت نرم افزاری کار می کردم و اومدن این دو نفرو گذاشتم به حساب مشتری.

خیلی سخت بود اما به هر جون کندنی خودمو جمع و جور کردم .  و تازه بزرگ ترین مشکل شاخه گلی که واسم آورده بود . نمی دونم چه دروغی گفتم هر چی بود از سرم گذشت. 

نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 ساعت 11 | لینک ثابت

صدای زنگ تلفن بلند شد. شماره رو نمی شناختم. الهه بهم گفته بود که می خواد زنگ بزنه اما تصور شنیدن صداش نا آرومم می کرد. کسی که آرزو داشتم یه روزی بهم زنگ بزنه. گوشی رو برداشتم.

الو...

صداش آشنا نبود. مطمئن نبودم خودش باشه.

اما...

زنبور عسلم بود. نفسم بند اومد.

دلم می خواست زبون باز می کردم و همه احساسمو براش می ریختم رو دایره.

اما باید صبر می کردم.

صبر. کاری که سه سال انجام داده بودم و به بازیاش آشنا بودم.

تازه یک سال بود که درسمو تو دانشگاه تموم کرده بودم.

ندیدنش تو این مدت واسم خیلی سخت بود.

سخت که چه عرض کنم وحشتناک بود.

تمام کلماتش رو به جون می خریدم.

قرار شد بهش خبر نهایی رو بدم.

به بزرگ ترین آرزوم رسیدم.

می دونم که کار خدا بود.

بعد از اینهمه مدت.

شمارشو تو گوشیم ذخیره کردم و تا مدتها به اسمش تو اد لیستام خیره نگاه می کردم.

یعنی واقعا این شماره *** بود؟

باورش خیلی سخت بود.

خیلی سخت.

   

نوشته شده توسط زیبا در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 13 | لینک ثابت

سخت تر از آن چیزی بود که گمانش را داشتم .

شب و روز برایم بی معنی بود.

 هر چه او بیشتر احساساتش را نمایان می کرد من بیشتر از او دور می شدم همیشه دوست داشتم

او "

مرا با این نام می خواند . یادش در ذهنم غوغا می کرد روز به روز رنجور تر و لاغر تر می شدم.

پسر خوبی بود اما من نمی توانستم با او باشم.

به خودم می گفتم احساسم به او یکطرفه بوده با خیالات که نمی شد زندگی کرد . بار ها با خودم تکرار می کردم هیچگاه چنین کسی در زندگیم وجود نداشته و او فقط یکی از شخصیت های داستان هایم بوده که حال می خواهم واقعی باشد.

اما....

باز هم باورم نمی شد

 باید حتی فکرش را هم در ذهنم نابود می کردم تنها دلخوشیم را خودم با دستانم دور می انداختم. هر روز از روز قبل تنها تر می شدم. با او بودم در کنارش اما به واقع او را نمی دیدم. به هر بهانه ای از او می گریختم .

... خودش می فهمید .

تا اینکه بالاخره در روز های آخر که باید تصمیم قطعیم را می گرفتم ...

الهه ی رویا هایم سر رسید و حرفی زد که مرا تا اوج بالا برد. هنوز نمی دانم دقیقا چه گفت فقط شنیدم :

زنبور عسلم منو دوست داره. گفت که به خاطر تو با کسی دوست نشده...

انگار کسی قلبم رو از جاش درآورد تمام وجودم گرم شد. نفهمیدم چجوری . اما زبانم باز شد و حرف های دلم را فریاد زد. تا به خودم اومدم دیدم خیلی وقته که دلمو ریختم رو دایره . خجالت کشیدم اما کار از کار گذشته بود. اولین باری بود که حرف دلم از ته دلم می پرید بیرون. آدم خیلی سختی بودم

و

 این کار یعنی

شکست همه عقایدم.

 انقدر تو این سه ساله  با دلم بازی شده بود که از کنترلم خارج بودم.

***

انگار دوباره هم گناهی کردم

دزدانه به روی تو نگاهی کردم

در تک تک کوچه ها نوشتم *** !!!

شرمنده دوباره افتضاحی کردم

نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 9 | لینک ثابت

نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 9 | لینک ثابت

چندی پیش که تازه مانند نوزادی تازه توانستم فکرم را متمرکز خودم کنم و از جایم بلند شوم و به سوی خواسته هایم قدمی بردارم  انگار خدا نمی خواهد هیچگاه آرامش داشته باشم چون او را سر راهم قرار داد.

آخر خرید نرم افزار به چه کارش می آمد . هنوز مرا ندیده از تحصیلاتم پرسید نوایی در ذهنم بیداد کرد که او ...

نمی دانم چرا این تصور را پشت گوش انداختم

و

خودم را به کوچه علی چپ زدم

و

آنگاه که فقط خودم باور کردم که اینها همه خیالات ذهن شلوغ من است حضوری مراجعه کرد و توی شرکت دوباره روز از نو روزی از نو .

خانم شما اینجا چه کاری انجام می دین؟

خوب آره حتما باید رشتتون به کارتون بیاد ...

و...

و...

و...

دلم آرام بود گویی بیماری که تازه از بستر بیماری بلند شده بود.

کم کم اس ام اس زدن را شروع کرد و از من خواستگاری کرد .

دنیا

 مانند کوهی بر سرم فرو ریخت من دوباره در مرتبه آزمایش قرار گرفته بودم .

مشکل این بود او تقریبا شرایطی را که من می خواستم داشت.

ولی

 من ضعیف تر آن بودم

که بخواهم دوباره به کسی بیندیشم.

هربار او را از ذهنم دور می انداختم به من نزدیک تر می شد.

ناله ام به آسمان رفت.

زبانم بند آمده

 او عاشقانه مرا می پرستد

 اما من نمی خواهم در قلبم ماندگار شود من می خواهم هیچ کس مرا نخواهد . او سید است و هم رشته و کمی تحصیلاتش از من بالاتر .

نمی دانم چه کنم

بیشتر از هر زمانی احساس تنهایی می کنم. 

نوشته شده توسط زیبا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 10 | لینک ثابت

کمی دور تر از دور ـــــــــــــــــــــــــــ***

آنجا که آسمان و زمین دست در دست هم نهاده بودند ـــــــــ***

و

 باد ناله ی غریبی را با خود جابه جا می کرد .ـــــــــــــــــــ***

 من تنها گوشه ی آن خیابان عریض چمباتمه زده بودم. ــــــــ***

اشک صورت گرد و زیبایم را نمناک کرده بود ــــــــــــــ***

و ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ***

حق حق گریه ام تا دور دست ها به گوش می رسید. ـــــ***

آخر تو که نمی دانی ! ـــــــــــــــ***
تو نمی دانی که چه سخت است ــــــــــــــــ***

وقتی در انتظار کسی نشسته باشی ـــــــــــــــــــــ***

که می دانی هرگز نخواهد آمد.ـــــــــــــــــــــــــ***

نوشته شده توسط زیبا در چهارشنبه یکم آبان 1387 ساعت 11 | لینک ثابت |

دلنوشته من برای اویی که می دانم روزی خواهد آمد.

در خود آن قدر حرف دارم که گاهی بی بهانه با خود سخن

می گویم .

حرف هایی که گاهی هیچ شنونده ای ندارد.

 ولی هر زمان که نامش را بر زبان می آورم یا حتی در ذهنم مجسمش می کنم

تمام ناگفته هایم رنگ می بازند

و

من

تهی می شوم

و

او

آنچنان در وجودم جلوه می کند

که من به جای او در او غرق می شوم.

آنگاه واژه من و یا او بی معنی می شود.

امشب دلم نا آرام است و قلبم آهنگی دیگر را می نوازد با این نوا آشنا نیستم .

دلتنگم ، شاید...

...............نه امکان ندارد..............

 من او را در ذهنم کشتم .

اما ، نباید خودم را گول بزنم  

او مرا تسخیر کرده .

او زیباییست که زیبایی مرا کمرنگ کرده.

از اسمم متنفرم چون او درش تداعی شده .

 او متولده این زیباییست شاید اگر من ،

من حالم نبودم

 او مرا رها می کرد و دلکم را  نجات می داد.

لوردانا

نوشته شده توسط زیبا در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 18 | لینک ثابت

گاهی سفر انسان را از واقعیت های زندگیش دور می کند.

او می ماند

و

خیال باطل آرزوها و رویاهایش .

 ای کاش انسان می دانست که سفر پرواز است .

درد است

و

شکستن بال امید است.

چگونه می شود بعد از سفر دوباره زندانی شد . همان افکار گذشته

و

 زخم های زندگی که روزی به آن ها عادت کرده بودی.

و حال باید دوباره بپذیری.

ای کاش همه مسافر ها می دانستند که پرواز ، انسان را به اوج نمی رساند بلکه او را به دره هدایت می کند.

که

اگر این چنین مقدر نمی شد ،

خداوند عظیم و حکیم به او دو بال می داد.

***

نمی خواهم

مانند ستاره ها باشم . چون درد زمینی ها را می بینند و نمی توانند آن ها را دوا کنند.

می خواهم

 مانند گیاهی در خاک و زمین باشم تا درد دختر دهقان را دوا کنم.

***

ای کاش

او هم می دانست که می خواهم با دوریم او را از شکستی بزرگ نجات دهم.

دوست داشتن

را فریاد می زنم اما نمی خواهمت.

سکوت

را فریاد می زنم اما هیچ کس صدایم را نخواهد شنید.

اما

همه امیدم ، عشقم ، احساسم را به تو تقدیم می کنم.

لوردانا 

نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 ساعت 21 | لینک ثابت |

آنگاه که اشک چشمم را درید و حق حق گریه ام مرا از خود بی خود کرد،

 او همچنان مرا می نگریست.

چنگ به شیشه غرورش زدم و دیوار سکوتش را فرو ریختم. می دانید تنها سخنی که گفت چه بود؟

فقط می گویم  جمله ای بود که هیچ ترکیبی مانند آن نبود. تیری در قلبم فرو کرد. آنچنان که گویی نفس های آخرم را می کشیدم. قلبم در سینه ام جای نمی گرفت. حق حقم نمی ایستاد. صدایم در حنجره خفه شده بود. لبانم کبود و دهانم خشک شد.

نقش زمین شدم. زمین جایش را به آسمان داده بود یا به گمانم من پرواز کرده بودم. احساس عجیب و جدیدی را تجربه می کردم. من مرده بودم. جسمم را می دیدم.

من در وجودم شکسته بودم. من نیم من هم نبودم. او مرا بی وجدان خواند. گفت: مگر تو قلب هم داری؟

منی که هر لحظه ام فکر او بود. اشک و آهم ، نظر و نیازم بدرقه راهش بود !؟ هرگز فکر می کردم این پایانش باشد.

 من دیگر او را نمی دیدم. بعد از آن ماجرا فکر و خیالات امانم نمی داد. شب و روز برایم معنی نداشت. من برده شب و اسیر روز بودم. زندگی مفهومش را برایم از دست داده بود.

 

تا حالا عاشق شدی ؟

عشقی که بدونی آخرش وصال نیست...

آخرش خوشبختی نیست.

 روزاولی که دیدمش ، با خودم گفتم که هرگز به او فکر نمی کنم. لحظه لحظه ام شد مبارزه با احساسات ناشناخته، که نه غم بود نه شادی.

و ناخواسته دو دو تا شد یکی.

 ینی همونی که نباید می شد و هیچ کاری هم نمی شد کرد.من باور داشتم اون مال من نیست. اما اون نمی دونست تو دل من چه قدر اوضاع بی ریخته، درکم نمی کرد. می خواست عبدی بشه. 

 این امکان نداشت. اون مال یه سرزمین دیگه بود با یه فرهنگ دیگه و من ازدنیای حساب و کتاب. اون سعی داشت به من بفهمونه که عاشقه دنیای منه ولی من می دونستم  این امکان نداره چون اون نیست که میاد تو خونه من ،

بلکه منم که می رم تو خونه اون و این مشخص بود که اینا همه ادعاست. حتی اگه می خواست هم نمی شد. این تفاوت بزرگ واسه همه عیان و آشکار بود.

من کویر خشک و تاریک ، غرق در آهنگ شب، زیر آن سقف بلند.

راه من بی انتها اما چه سود؟!

تا تو را دیدم در آن سوی زمین . آنطرف تر ، پایین تر از کهکشان، با نام ماه.

دل پر  زخم این  لوت  سیه بخت تنها را خوش کرد

و

تا  آنجا که زمین دست دردست آسمان آرمیده بود

 سفر عشق کردم اما چه سود ؟!

لوردانا

نوشته شده توسط زیبا در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 22 | لینک ثابت

دیگر حرف دلم را نمی فهمم .

گویی الفبایش را بلد نیستم. 

گریه برایم آرامش بخش شده.

 اما من باز هم نمی خندم.

از این سردر گمی ام لذت می برم .

 تمام عضلاتم کوفته شده و احساس تنهایی و بزرگ شدن دارم.

چندی پیش خواب دیدم در صحرایی بس بزرگ و پهناور کنار آن درخت سپیدار ُ بر تکه سنگی عجیب نوشته شده بود :

غم بزرگی می بینی که این خیر است.

 و

حالا این اتفاقات عجیب. من در خودم گم شدم .

 تنهام در حالی که قلب های زیادی برام می تپه.

لوردانا 

نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 19 | لینک ثابت

ای کسی که کبوتر مرگ در دامانت لانه کرده، خودت را برای جشنی بزرگ آماده کن

که همانا روحت از بند جسمت نجات می یابد و شاعرانه تر از همه اینکه به پیشگاه بزرگ عالم

خدای هستی نائل می شود.

و

این پایان همه ماست                                                                                                    لوردانا (زیبا)

نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 19 | لینک ثابت

چندی پیش به سرزمین سبز و خرم افسانه ها سفر کرده بودم.

در این مسیر طولانی؛

در تمامی لحظات خوش و غم آلودم به او می اندیشیدم.

وقتی روی شنزار آن رود بزرگ قدم می گذاشتمِ

وقتی بر روی ساقه گل لاله نامم را می نوشتم

و حتی

 وقتی روی تاب در آن پارک

 ساحلی باد می خوردم.

هرگز عهدم را با این مونس در یادل فراموش نکردم.

 آری من

هرگز کویر خشک و پر احساسم را نفروختم

 بلکه آنهمه طراوت و تازگی  را پس زدم

و تنها تو را می خواندم.

                                                                    

                                کویر ای صاحب روح تسخیر شده ام.

                                                                  لوردانا  

نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 19 | لینک ثابت

به جهان نیامده ایم تا سالم و کامل بمانیم

 آمده ایم تا مانند درختان خزان کنیم،

درختانی که از پای می افتند

و از ریشه های سترگشان قد می افرازند

 و

زندگی رااز سر می گیرند

                                                           رابرت بلای       

                                                  

 

نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 18 | لینک ثابت

رنگ عشق چیست؟

دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای رنگارنگ نام دارد. همه چیز و همه کس و همه جا برای خود رنگی دارد رنگها آنقدر متنوعند که گاهی انسان نمی داند به سوی کدام رنگ نگاه کند.

انسان ها هم رنگ هایی دارند

و

نیرنگ هایی

پس رنگ عشق چیست؟ یا بهتر بگوئیم زندگی چه رنگیست؟

از کوچه های خلوت انس صدایی می آمد قدری درنگ کردم پنجره ای باز شد چه نسیم روح افزائی می وزید در میان آن در دمادم صبحگاهان هاتفی ندا در داد عشق رنگی ندارد زلال است همچو آب، می بارد همچون باران بر کویر تشنه دل آری به سر کوچه رسیدم چکاوکی را دیدم . بر بلندای درختی نشسته بود  با زبانی خوش آوا سر داد  ای برگزیده بندگان خدا در این ساعت در این کوچه خلوت در این تاریکی پایان شب به دنبال چه می گردی؟

گفتم:به دنبال عشقم- گفت : عشق را برای چه می خواهی؟

گفتم:برای زندگی- گفت : زندگی را برای چه می خواهی ؟

گفتم: برای خوشبختی و سعادت- گفت: از این کوچه ها خارج شو و به سرآبادی برو آنجا چشمه ایست دست و صورت خو را در آن شستشو ده که زندگی چیزی نیست جز چشمه ای از یک رنگی و عشق خنکای آن است.

به کنار آن چشمه رفتم سپیده صبح هوا را زیبا تر می کرد . دستی به آب زدم و جرئه ای از آن نوشیدم .

زلال و پاک ، 

روان و خالی از خاکو خاشاک،

عاری از هر رنگو نیرنگ .

زیبا بود ،

زیبا تر از آنچه که فکرش را بتوان کرد .

 ای کاش چشمانم را باز نمی کردم و آن رویای شیرین را با کمال میل در آغوش می کشیدم.

لوردانا

نوشته شده توسط زیبا در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 ساعت 18 | لینک ثابت

اینم اولین داستانم توی وبلاگ

حتما بخونیدش

 و

نظرتونو بدین

 شاید

 با راهنمایی شما ایرادام گرفته بشه.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط زیبا در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 12 | لینک ثابت |

خدایا دستم را بگیر که محتاج تو ام

تنهایم خیلی تنها و جز تو کسی را ندارم . من غریبم ولی تنها یک امید است که مرا به زندگی وا میدارم

فقط تویی

لوردانا

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 16 | لینک ثابت |

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است
                                           
ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است
مرا در اوج مي‌خواهي تماشا كن، تماشا كن
                                          
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي‌گريد به حال ما
                                          
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
                                           دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم 
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
                                          
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند
                                           
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
                                          
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
                                          
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردن
                                           همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردن
                                           همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند

http://aftabgardoun.blogfa.com/

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 15 | لینک ثابت |

تو به من خندیدی
             و نمیدانستی
                 من به چه دلهره از باغچه همسایه
                     سیب را دزدیدم
                         باغبان از پی من تند دوید
                           سیب را دست تو دید
                           غضب آلوده به من کرد نگاه
                            سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
                         و تو رفتی وهنوز
                       سالهاست که در گوش من آرام ارام
                  خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم 
              و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت .....

http://ghorobeaftabi.blogfa.com/

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 15 | لینک ثابت |

یک عمر گشتم، ندیدم و نیافتم

 گم و گمراه، در این دشت مخوف

پی پیدایش در می گشتم

که بیابم راهم

که بیابم چاهم

که بسازم جایم

که بخوانم ماهم

دست من تنها بود

پای من بی جا بود

جان من بی ما بود

آدمی را دیدم

پی پرسش از او

من از او پرسیدم

 شهر امید کجاست؟

او به من راهی داد

او به من امید داد

رفتم و رفتم و رفتم

تا به هیچستان رسیدم

شهر امید من هچستان

لوردانا

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13 | لینک ثابت

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13 | لینک ثابت |

                     

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13 | لینک ثابت

...

باشد که روزگاری به یاد بیاوریم.

   نه همیشه به خاطر بساریم.که روزی قلبمان در سینه کسی دیگر می تپد.  احساسات قشنگم کجایید؟!

می خواهم باشم ، باشم در یادها آنچنان که می خواهم

نمی خواهم باشم، باشم در قلب ها آنچنان که نمی خواهم

آرزو دارم بمانم، بمانم در زمزمه ها آنگونه که در رویا می پرورانم

آرزو ندارم بمانم، بمانم در حصار دیدگان آنگونه که در رویا نمی پرورانم

فریاد و صد فریادو هزاران فریاد و صد هزار فریاد..

فریاد و صد فریاد و هزاران فریاد

فریاد و صد فریاد

فریاد

 

آه

افسوس

و صد افسوس

و صد افسوس و هزاران افسوس

و صد افسوس و صد افسوس و هزاران افسوس

زندگی آنی نبود و عشق چشمی بود که دیدن آرزویش بود.

پدر شاهی نبود و ثروت نوشدارویی بود که دیگر  سهرابی نبود.

و فقط ...............................................................

خدایی بود که همتایی همانند او نبود و دیگر هیچ نبود، نبود.

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 13 | لینک ثابت |

واقعیت چیز دیگریست...

من آن آدمی نبودم که مرا می خواندند گم نیستم پیدا هم نیستم من ،

من هم نیستم.

می دانید چندی پیش که تازه پا به دوران نوجوانی گذاشته بودم تفاوت ها را به وضوح می دیدم

من آنی بودم که نباید می بودم

من دیگر اجازه خندیدن نداشتم سنگین و رنگین به مهمانی می رفتم

¤ سلام خانم

¤ سلام آقا

زندگی برایم جهنم بود احساس می کردم با خودم قریبه شدم من برای همیشه من نبودم...

و حالا

من باید پا به عرصه جوانی بگذارم من، زیبا" 

باز هم تفاوت ها چشمم را دریده من از قبل ساکت تر شدم

 لبخند شیطنت شادابی از من گریخته.

 هرچند که همه می گویند دختر برازنده ای شدم ، اما من باز هم من نیستم.

جالب تر اینجاست

 این دنیای جدید که من تازگی اجازه ورودبه آن را دارم بوی تهفن می دهد.

از دهان همه بوی لجن دروغ تا فرسخها به گوش می رسد تهمت غیبت کار هر روزه آن هاست .

خدا کجایی که ببینی که این افراد نالایق باید انسانهای نو(نوزاد) را تربیت کنند.

من دارم می ترسم...

شاید من هم روزی شبیه آن ها شوم. یک آدم بزرگ احمق و شاید نه یک آدم. 

 

نوشته شده توسط زیبا در جمعه یازدهم مرداد 1387 ساعت 12 | لینک ثابت

درباره وبلاگ
صدای من گم است بین هوای نفس هایت.
ترانه ام همه خاموش در این دل بیجان .
تمام این هیجان برای این باور :
خدا کند
بماند خاطره ام در یادت.
این دلکده همه پیشکش دل بیوفایت.
لوردانا(زیبا)
میخواستم علت دردودلای خصوصی تو وبلاگمو بگم
فقط خواستم متفاوت باشم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
پیوندها
دنیای کتاب آقام
ترس و دلهوره نوش جان
خود را گول نزن عاشق اوست این فریب است
قهقهه را در موبایلتان تجربه کنید
دانلودستان این دفعه هرچی تو بخوای
یه فروشگاه مطمئن نظر تو چیه؟!
وه چه خبره ...(دانلود جدیدترین آهنگا)
کدای عالی واسه وبلاگ دوستای گلم
نگین افشاری
عاشق تنها
علی
یه وبلاگ تووووووووووپ ایرانی
آموخته های دختر زمستونی توپ توپ
اسرار روزتولد شما » ؟« یوهو چه باحاله
گلبرگی از باغ زیبای قرآن
دختری از جنس بهار
لاف عشق
عاشق باش تا زنده باشی
کلبه حقیرانه
باران
انیمیشن
:: قالب بلگفا ::
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS

::: منبع کد آهنگ :::

* JavaScript Codes * *

JavaScript Codes *